مناظره امام باكیر (ع) با یك اسقف مسیحی

[ad_1]

آژانس میسان – محمد ماهریار تقسیم کننده علوم ، کوچکترین توصیفی است که از حضرت امام باکر (علیه السلام) داده شده و شخصیت و منزلت وی به گونه ای است که بزرگان سایر ادیان به فضل و دانش وی اذعان دارند ، تا آنجا که در اجتماعات بزرگ و بحث های بزرگ و بحث علمی بین امام و دانشمندان و دانشمندان ، چهره علمی درخشان او ، مانند خورشید ، بر جهان هستی می درخشد و هیچ کس قادر به ایستادگی در برابر “نور خدا در آسمانها و زمین” نیست.

امام صادق علیه السلام می فرمایند: روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به جابر بن عبدالله انصاری فرمود: ای جابر! شما واقعاً برای درک فرزندم محمد بن علی بن حسین (علیه السلام) که در تورات به بکر معروف است زندگی می کنید. وقتی او را ملاقات کردید ، به او سلام کنید. جابر وارد علی بن الحسین (علیه السلام) شد و امام بکر (علیه السلام) را دید که با امام سجاد علیه السلام پسر بود. به او گفت: ای نوجوان! بیا پیش من؛ قدم جلو گذاشت و گفت برگرد. امام بکر (ع) برگشت ، جابر به پروردگار کعبه گفت که این شمایل رسول خداست؛ سپس پرسید من سجاد (علیه السلام) را دارم ، او کیست؟ امام (علیه السلام) فرمود: پسرم و امام بعد از من. جابر برخاست و به پای امام بکر (علیه السلام) افتاد و آنها را بوسید و گفت: “جان من قربانی شد ، ای ابن رسول الله!” سلام ، پدربزرگت را قبول کن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شما سلام کرد. چشمان امام باكر پر از اشک شد و امام باكر فرمود: آه جابر! سلام بر جد من رسول خدا به آسمانها و زمین و سلام بر تو ای جابر! چون سلامشان را به من دادی. [۱]

جابر بن عبدالله انصاری ، یار محترم پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در عبادت امام بکرالعلوم (صلح مردم) چنان مشتاق است که مشتاق دیدار امام مأمور پیامبر اسلام است. (صلح مردم) تا سلام او را برسانند.

در زیر نمونه ای از بحثهای حضرت باكیر العلوم (ع) با اسقف مسیحی شام است:
هشام بن عبدالملک امام بکر (ع) را به شام ​​احضار کرد؛ امام (علیه السلام) در جمع مردم شام شرکت می کند و به س questionsالات مردم پاسخ می دهد. یک روز آنها مسیحیان را دیدند که به کوهی در خارج از شهر قدم می زدند. حضرت پرسید: آیا امروز عید مسیحی است؟ آنها پاسخ دادند: نه! هر ساله در چنین روزی ، مسیحیان به دنیای خردمندی از مسیحیان که اصحاب رسولان حضرت عیسی (ع) را درک می کنند ، می روند و س himالات خود را از او می پرسند. امام سر خود را پوشاند و با عده ای از اطرافیان خود به کوه رفت و در میان مسیحیان نشست. چهره مقدس امام باکر (علیه السلام) توجه اسقف را به خود جلب کرد و از امام علیه السلام س askedال کرد: آیا شما از ما مسیحیان هستید یا از مسلمانان؟ امام (علیه السلام) پاسخ داد: من مسلمان هستم. اسقف امام (ع) را به مناظره ای دعوت کرد و امام به او گفت: ابتدا باید س yourالات خود را بپرسی. اسقف از امام باکر (علیه السلام) س askedال کرد: چرا مسلمانان ادعا می کنند که اهل بهشت ​​می خورند و می نوشند ، اما نیازی به اجابت مزاج ندارند؟ آیا در این دنیا چنین نمونه ای وجود دارد؟ امام (علیه السلام) فرمود: آرى! یک نمونه در این دنیا جنین در رحم مادر است که او از هرچه مادر می خورد می خورد اما مدفوع ندارد. اسقف س nextال بعدی خود را در مورد ثمرات و برکات بهشت ​​پرسید. وی گفت: “چرا شما مسلمانان اعتقاد دارید که از ثمرات و برکات بهشت ​​کاسته نمی شود و هر آنچه توسط آنها بخورد کم نمی شود؟” اسقف از امام (ع) نمونه ای عرفی خواست. امام (علیه السلام) پاسخ می دهد: نمونه آن در دنیا آتشی است که می بینید؛ اگر کسی صدها چراغ را از روی شعله روشن کند ، اولین شعله در جای خود باقی می ماند و چیزی از دست نمی رود. اسقف از امام س askedال کرد: دو پسری که یک شب از مادرشان به دنیا آمدند در یک ساعت به دنیا آمدند و هر دو در یک ساعت مردند ، اما یکی از آنها صد و پنجاه سال و دیگری پنجاه سال عمر کرد؟ امام (علیه السلام) فرمود: آنها عزیر و عزرا بودند ، مادرشان همانطور كه ​​فرمودید باردار شد و آنها به همین روش زایمان كردند و چندین سال با هم زندگی كردند. سپس خداوند عزیر را به مدت صد سال كشت ، و پس از صد سال او را زنده كرد ، پنجاه سال باقیمانده را با برادرش سپری كرد و در عرض یك ساعت هر دو مردند.

اسقف که از پاسخ های امام عاجز بود ، رو به مردم کرد و گفت: “مردم من ، تا امروز دانشمندی مانند او را ندیده ام و دیگر با شما صحبت نخواهم کرد.” او برخاست و به کوه بازگشت جایی که او زندگی می کرد مسیحیان نیز که از حکمت و دانش امام متحیر بودند. آنها برای شام با امام (ع) برگشتند. [۲]

این بحث تنها گوشه دنیای منحصر به فرد دانش الهی بود که در دریای علوم امام بکر (ع) به مردم جهان نشان داده شد. امیدواریم که شفاعت این نور الهی شامل حال ما شود.

PS:
[۱]. الامالی ، شیخ صدوق ، جلد 1 ، ص 353.
[۲]. الکافی ، کلینی ، جلد 8 ، ص 122.

انتهای پیام /

[ad_2]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *