تجاوز به بازیگر معروف تلویزیون در جنگل!

[ad_1]

تجاوز به بازیگر معروف تلویزیون در جنگل! – بازیگر معروف تلویزیون AT در ماه های اخیر در جنگل مورد تجاوز قرار گرفت. AT لحظات وحشتی را که تجربه کرد بازگو کرد. در اینجا لحظات کابوس بازیگر معروف تلویزیون را مشاهده می کنید …

این بازیگر AT توسط موتورسوار بایرام باباکولیف به جنگل منتقل و مورد تجاوز قرار گرفت و این منحرف به 22 سال زندان محکوم شد. بیان وحشت زده AT ظاهر شد. این بازیگر لحظه های وحشتناکی را که در بیان خود تجربه می کند یکی یکی توصیف می کند.

“گلوی من را سفت”

“وقتی حوالی ساعت 3:00 روز حادثه به دنبال تاکسی می گشتم ، پیک موتور به سمت من آمد و گفت:” اینجا اتفاقی می افتد ، بگذار من تو را ببرم. “وقتی او امتناع کرد ، او مرا سوار موتور کرد و دستم را گرفت. شروع کردم به داد زدن ، اما هیچ کس در خیابان نبود. وارد جاده کمربورگاز شدیم.

تلفن منتشر شده در جاده CAMBURGAS

در آن زمان ، اف. به من زنگ زد و من شروع به داد زدن كردم “ما در راه كمربورگاس چه كار مي كنيم” تا او بتواند بفهمد. او سعی داشت با آرنج من را بزند و گردنم را بگیرد. بعد از متوقف کردن موتور ، پوشاندن دهان و بینی من و فشار دادن گلویم ، جاده کمربندی را به سمت راست گرفت. با این حال ، من نمی توانستم در برابر آن مقاومت کنم و هرچه بیشتر نفس نفس نمی کشم ، قدرتم تمام شد.

“من بدون ترس قبول کردم”

او وقتی سعی در مقاومت داشت من را به جنگل هدایت کرد و بر شدت خود افزود. وقتی غش کردم چون گلویم را فشار داد و بینی ام را پوشاند ، آخرین باری که او را دیدم همان لحظه تجاوز به من بود.

ذهنم پاک بود اما نمی توانستم داد بزنم چون روی گلوی من فشار می آورد و وقتی دیگر داد و فریاد نکردم ، دستم را عقب کشید و مرا مورد تجاوز قرار داد.

من یک گروه را می سازم زیرا ترس دارم

او به من گفت: “فریاد نزن ، من تو را اینجا می کشم ، هیچ کس نمی تواند او را پیدا کند.” بنابراین ترسیدم و دیگر فریاد نزدم. همانطور که به دنبال این کلید می گشتم ، F را در موقعیت قرار می دادم. او گفت ، “من تو را با برادرم خواهم برد ، با کوچکترین اقدامی تو را می کشم ، آنجا با من ازدواج خواهی کرد.”

خودم را جلوی کامیون می اندازم

من گفتم “خوب” چون ترسیده بودم. ما دوباره سوار دوچرخه شدیم. او مرا با یک دست گرفته بود و وقتی چراغ های جلو کامیون توجه او را جلب کرد ، دستش را رها کرد و فرمان را گرفت.

جلوی کامیون پریدم و او فرار کرد. کامیون را متوقف کردم. من به اف. زنگ زدم و او به من زنگ زد چون موقعیت از بین رفته بود. او مرا به کلانتری برد. “صبح

[ad_2]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *